حرفهای یک نفر
می خواهم بنویسم هر آنچه از درونم بر می خیزد
مرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
شنبه 27 مرداد ماه سال 1386

همه می پرسند چرا موهات سفید شده؟

راستی چرا موهای من سفید شده؟
اولا فقط یکی بود. اونو از ریشه در آوردم اما بعد شد دو تا اونا رو هم از ریشه کندم. اما شدن پنج تا.

همه میگفتند به خاطر اینه که اونا رو کندی.

اما از زمانی که پنج تا بودن دیگه اونا رو نکندم اما مرتب زیاد تر شدن. الان حتی نمی دونم چند ت هستند.

راستی چرا اینطوریه؟ شما می دونید؟ چرا همه می پرسند موهام واسه چی سفیده؟

سفیدیشونو دوست دارم. راستش دوست دارم همشون سفید بشن. احساس خوبیه.

از دو سال پیش تا الان خیلی خیلی زیاد شدن. می دونین چرا؟ چون شاید اونقدری که باید، خوشحال نبودم.

راستی شما می دونین خوشحالی یعنی چی؟

یعنی آدم حال خوشی داشته باشه؟

اما اگه خوشحال نبودنم باعث سفیدیشون شده چه بهتر من که می خوام سفید باشن.

زندگی کردن در شرایطی که هر کسی فقط به فکر خودشه و هر کاری از خودخواهی آدم ها نشأت می گیره قشنگه؟ حال خوشی داره؟

من فقط می خوام آروم باشم. مهم نیست موهام چه رنگیه فقط می خوام خوب زندگی کنم.

 

 


پنجشنبه 26 بهمن ماه سال 1385

صبر کن! همیشه همین رو گفتند. هیچ وقت نفهمیدم چرا می گن صبر کن. اما من هیچ وقت نتونستم مثل بچه ی آدم صبر کنم. همیشه عجله داشتم. همه چیز گذشت و زمانی رسید و اتفاقی افتاد که درمانش فقط صبر بود و صبر. اما من بلد نبودم صبر کنم. اما همه میگفتند صبر کن. صبر کردن خیلی سخته اما باید یاد می گرفتم که چه جوری منتظر فردا باشم. روزها به سختی می گذشتد و بالاخره یاد گرفتم صبر کنم. اما باید خیلی بیشتر صبر می کردم تا به مقصودم برسم. صبر و باز هم صبر.

صبر کردم تا بالاخره لحظه دیدار رسید. حالا میفهمم واسه چی همه می گفتن صبر کن. امید و صبر همیشه همه کارا را راست و ریس می کنن

صبر کنید همه چی درست می شه. همین امشب. مطمئن باشید..


پنجشنبه 28 دی ماه سال 1385

چه آرام! چه خاموش! می دانم اما...!

لحظه ها بر من می گذرند اما رهگذارم. از همه گریزانم.درونم آتشی است افروخته از خشم از خودیه خویش. چرا من؟

من که از هر لحظه عاشق ترم. اما رهگذارم٬ رهگذار این دیار همشه ویرانی که مرا در خود غرق کرده است.


یکشنبه 10 دی ماه سال 1385

کاش یه وقتایی به گل هی پر پر شده هم فکر می کردیم. چرا هر دفعه که از جلوی یه گل رد می شیم می چینیمش؟ تازه بعدش هم بانهایت بی رحمی خودمون پرپرش می کنیم و از کارمون لذت می بریم و با خودمون می گیم چقدر باحاله!

واقعا چرا؟

کاش گل های قشنگمونو با دستای خودمون پر پر نمیکردیم و وقتی می چیدمشون اونا رو یه جای بهتر می گذاشتیم و اصلا چرا چیدن؟

 


سه شنبه 28 آذر ماه سال 1385
سرد

روزهای  سرد پاییز چه سرد و من دلسرد از ماندن در خانه ای سرد. چه ناگوار است ماند در کنار مردمانی سرد.

من خسته ...

در بیابانی بی انتها...

چشمانم بسته...

می روم...

و تو ئذ کنارمی.

اما...

نمی دانم مقصد کجاست.

ترس از انتها

انتهای بی منتها


یکشنبه 26 آذر ماه سال 1385
صدا

صدای آشنا می آید که مرا می خواند از آن سوی دیوار مرا صدا می زند و م یگوید:

 بیا!...

اما تردید...

از چه...؟ نمی دانم ...

نمی توانم استوار قدم بردارم...

می ترسم...

می ترسم...

و همچنان خواهم ماند و خواهم گفت...

شاید که بشنود...


جمعه 24 آذر ماه سال 1385

در پهنه دشت های بزرگ تنها می دانم که خدا کجاست و همین امید را در من زنده نگه می دارد تا همچنان بروم

خاک نیز زندگی را به من خواهد آموخت

مرا به خود بخواند. کم سرمست از موسیقی صحرا همچنان استوار بر بالای زمین خواهم نشست و به تنها ترین دنیا زل خواهم زد من دیگر جرات صحرا نبودن ندارم.

 


جمعه 10 آذر ماه سال 1385

هرگز نخواستم که به کسی بگویم هر آنچه خواستم. هر آنچه خدا در توانم قرار داد به عرصه گذاشتم. اکنون می خواهم با تمام دنیا مبارزه کنم و حق را باز پس گیرم. روزی خواهد آمد که همه خدا را شکر خواهند گفت. من اکنون آزادم٬ آزاده. خواهم رفت از این دیار و تمام دلتنگی هایم را فراموش خواهم کرد شاید روزی از آن ما شود که هر لحظه اش سرشار از دنیای شادی باشد و آن روز که غمی نیست دیگر شادی چه معنایی دارد پس خدا یا کاری کن معنای همه چیز را درک کنم.

زندگی بر من سخت می گذرد اما ملالی نیست که زندگی با همه اینگونه رفتار می کند.


سه شنبه 16 آبان ماه سال 1385

آسمان را دوست دارم زیرا که نه از تغییر در خود نگران است و نه غمگین. هر روز چهره های گوناگونی نشان می دهد و تمام زیبایش را به زمین تقدیم می کند و حال زمین چه؟ جز این است که زمین تنها در حال حسادت است و هر روز تلاش می کند زیبایی آسمان را به زشتی تبدیل کند؟

آسمان پیوسته زیبا و فریبنده و در عین چند رنگ بودن تمامی خودش را در اختیار زمین قرار داده است و همچنان فروتن است. شاید همین فروتنی است که زمین را خشمگین کرده است و از درون در حال سوختن است. گاهی این آتش های خشم چنان است که زمین نمی تواند در خود جای دهد و ناچار آن را بیرون می ریزد.

 

 

 

زندگی بسیار زیبا تر از تمامی آنچه از زیبایی ها می بینیم، است. بگذارید زیبا زندگی کنیم که زیبایی تمامی آنچه می بینیم است.

 

            غم های من نیز زیبا است و با من خواهند بود اما در وجودم حبس شده اند و کسی بدان پی نخواهد برد.

 


شنبه 22 مهر ماه سال 1385
دیدن یا ندیدن؟

در تنگنای وجودم همه چیز را جای داده ام. هیچ چیز دیگرنمانده، همه در وجود من است. آنقدر زیبا جای گرفته اند که گویی به خانه خود وارد شده اند. اما چیزی نمی دانم، نمی دانم بر من چه می گذرد، نمی دانم به کدامین دیار رفته ام و کدام راه را به اشتباه برگزیده ام. کاش می توانستم ببیمنم. دیدن! هاها! چه واژه آشنایی. سالها بود کسی به یاد دیدن نیفتاده بود. دیدن چه؟ آیا این بهتر نیست که در آرامش باشی؟ بدون دغدغه ی دیدن، زیستن را ترجیح نمی دهی؟ اما پس دیده برای چیست؟ دیگر می هواهم چشم بگشایم و ادامه مسیر را با چشمانی باز طی کنم...

 

... چه زیباست دنیا. بگذارید همین حا بمانیم. اما نه! قرار بود به مقصدی که انتهایش خوشبختی است برویم. اما در دیده من خوشبختی همین جا است...

 

... پس خدا یا دیدن مرا چه سوذ که تنها بدبختی مشاهده می کنم. کاش به آن مقصد رفته بودم. کاش دیده نگشاده بودم. کاش! کاش...

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 14605


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
همه عمر به دنبال چیزهای خوب بودم، اما هرگز تلاش مضاعفی برای رسیدن به آنها نکردم. افسوس از این همه بطالت.
مرا یاری می کنید؟

شناسنامه کامل من...